بوی مهر

هنـــر و شخصــیت آدمــی

هنـــر و شخصــیت آدمــی

تاثیر نیکوی هنر بر رشد و تحول شخصیت و منش انسانی

واژه شناسی کلمه هنر : 

لفظ هنر که در زبان یونانی "تخنه" ، به لاتین " آرتوس" و" آرس" و به انگلیسی "آرت" خوانده می شود، از ریشه هندواروپایی" ar "به معنای ساختن و به هم پیوستن و درست کردن آمده است .

این الفاظ در گذشته تنها برای هنرهای خاص بکار نمی رفته است و به معنی فضیلت نیز آمده  است. اصل و ریشه هنر در زبان فارسی به سانسکریت برمی گردد و با لفظ سونر و سونره[1] که در اوستایی و پهلوی به صورت "هونر"و "هونره" آمده است، پیوند دارد. "سو" سانسکریت همان "هو" به فارسی است که معنی هر دو نیک و خوب است  و "نر " و "نره" به فارسی به معنی مرد و زن است ، و "هونر" و "هونره" به معنی نیک مرد و نیک زن . در زبان فارسی قدیم نیز چهار هنران به معنی فضایل چهارگانة شجاعت و عدالت و عفت و حکمت عملی به معنی فرزانگی آمده است و در اشعار فارسی به معنی فضیلت استعمال شده است .

کمال ِسرّ محبت ببین نه نقـص گناه       که هرکه بی هنر افتد نظر به عیب کند

اینجا معنی عام هنر، شامل هر فضیلت و کمالی می شود و در برابر عیب قرار می گیرد. گاهی اوقات هنر به معنی فناء فی الله و مقام بی غرضی تعبیر شده ، چنانکه مولانا جلال الدین بلخی می گوید:

چون غرض آمد هنر پوشیده شد              صد حجاب از دل به سوی دیده شد

 به نظر می رسد هنر به معنی عام، با ابداع و صنعت سروکار ندارد، درحالی که آرت و آرتوس و از آنجا معادل یونانی آن تخنه با این مراتب پیوند دارند. کار هنرمند ابداع است یعنی به پیدایی آوردن حقیقت. ابداع و پوییسیس در هر محاکات و تخیّل و تشبیهی درکار می آید، بنابراین ابداع با خیال سروکار دارد. هنر به این معنی ترکیب یافته از صورتهای خیالی است . پوییسیس ساحتی از وجود انسان در فلسفه ارسطو است ، که معطوف به فن و صنعت یعنی تخنه به یونانی است، که به فارسی هنر به معنی خاص و جدید لفظ است . ارسطو تخنه یعنی هنر به معنی خاص را به دو معنی تفسیر کرده است : اول هنری که متوجه تکمیل کار طبیعت، کالاهای ساخته شده است  و دوم هنری که کارش محاکات و تقلید و تخیل است که همان هنرهای زیبا باشد.

تخنه و پوییسیس بعد از آغاز عصر متافیزیک معنای عالی خود را از دست داد و به هرگونه فعل ساختن، گرد هم آوردن و صورت دادن به اجزاء اطلاق شد. برای یونانیان این ساختن در عصر متافیزیک و منطق عقلی، به حوزة ایده ها و نظر نیز تعلّق پیدا کرد و به صناعات فکری خمسه در منطق شهرت یافت ، که شعر و خطابه از آنهاست .

در قرن نوزدهم واژة "استتیک"[2] در زبان انگلیسی به معنی امر مشهود حسی بکار رفت  و مقصود از آن بیان علمی بود که به داوری و حکم در مورد آثار هنری می پرداخت. اصالت هنری و احیاء آن به مثابه نوعی شناخت خاص حسی هنری ، که با شناخت فلسفی و علمی و شناخت اخلاقی متفاوت می شود،  از سوی بومگارتن موضوع مستقل بحث فلسفی قرار میگیرد، و این خود مبدأ تفکیک زیبایی هنری از حقیقت فلسفی و خیر اخلاقی است ، که تا عصر پست مدرن استمرار یافته است.


[1] - sunar- sunara

[2] - Aesthetics

شعر من.....

 
                 تن آدمی شریف است به جان آدمیت     
                 نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

      اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی   

 چه میان نقش و دیوار ومیان آدمیت؟

خور و خواب و خشم و شهوت،شغب است و جهل وظلمت 

  حهان خبر  حیوان خبرندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش،وگرنه مرغ باشد  

  که همی سخن بگوید، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟     

 که فرشته ره ندارد،به مقام آدمیت

اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد    

همه عمر زنده باشی،به روان آدمیت

رسد آدمیت به جایی،که بجز خدا نبیند    

 بنگر که تا چه حد است،مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی؟تو ز پای بند شهوت    

    به در آی تا ببینی، طیران آدمیت

نه بیان فصل کردم که نصیحت تو گفتم   

   هم از آدمی شنیدم،بیان آدمیت

(سعدی)

شخصیت آدمیان و تظاهرات بیرونی آن

شخصیت آدمیان و تظاهرات بیرونی آن


گفت پیغمبر: به تمیز كسان                             مرء مخفی لدی طی اللسان

رنگ رو از حال دل دارد نشان                            رحمتم كن، ‌مهر من در دل نشان

رنگ رویِ سرخ دارد، بانگ شكر                        بانگ روی زرد باشد صبر و نُكر

"دفتر اول مثنوی"

نٌكر: ناخوشایندی، ‌ناراحتی

مولانا در بیت اول اشاره دارد به حدیثی كه آن را نبوی دانسته‌اند: «المرء فی لسانه لا فی طیلسانه» ‌جوهر آدمی زیر زبانش پنهان است نه زیر لباسش .

علی علیه السلام می‌فرماید :

«تكلموا تعرفوا، فان المرء ‌مخبوء ‌تحت لسانه»؛ سخن بگویید تا شناخته شوید، ‌همانا مرد (آدمی) زیر زبانش پنهان است .

مولانا در این ابیات ارتباط میان شخصیت و شاكله‌ی آدمی و تظاهرات بیرونی او سخن می‌گوید و فعل و گفت (كردار و گفتار) حالات روحی و رنگ چهره را گواه ضمیر می‌داند و نشان شخصیت آدمی .

فعل و گفت آمد گواهان ضمیر                        زین دو بر باطن تو استدلال گیر

منبع:HTTP://WWW.MONADI.COM

گردآوری و توضیح: سعید اعتماد مقدم

آخرین نامه علی شریعتی به پدرش

پدر، استاد و مرادم! به روشنی محسوس است که اسلام دارد تولدی دوباره می‌یابد. عوامل این «بعثت اسلامی وجدان‌ها» که عمق و دامنهٔ بسیاری گرفته است متعدد است و اینجا جای طرح و تفسیرش نیست، اما، فکر می‌کنم موثر‌ترین عامل، به بن‌بست رسیدن روشنفکران این عصر است و شکست علم و ناتوانی ایدئولوژی‌ها و به ویژه، آشکار شدن نارسایی‌ها و کژی‌های سوسیالیسم و مارکسیستی و سوسیال دموکراسی غربی است که ایمدهای بزرگی در میان همهٔ انسان دوستان و عدالتخواهان و جویندگان راه نجات نهایی مردم برانگیخته بود و در ‌‌نهایت به استالینیسم و مائوئیسم منجر شده یا رژیم‌هایی چون رژیم اشمیت و گی موله و کالاهان! و علم هم که به جای آن‌که جانشین شایسته‌تری برای مذهب شود، که ادعا می‌کرد، سر از بمب اتم درآورد و غلام سرمایه‌داری و زور و در نتیجه، از انسان جدید، بدبختی غنی و حشی‌ای متمدن ساخت و آزادی و دموکراسی هم میدان بازی شد برای ترکتازی بی‌مهار پول و شهوت و غارت آزاد مردم و لجن مال کردن همهٔ ارزش‌های انسانی.
تمامی این تجربه‌های تلخ زمینه را برای طلوع دوبارهٔ ایمان مساعد کرده است و انسان که هیچ‌گاه نمی‌تواند دغدغهٔ «حقیقت‌یابی، حق‌طلبی و آرزوی فلاح» را در وجدان خویش بمیراند، در کوچه‌های علم، ایدئولوژی، دمکراسی، آزادی فردی (لیبرالیسم)، اصالت انسان (اومانیسم بی‌خدا)، سوسیالیسم دولتی، کمونیسم مادی (مارکسیسم)، اصالت اقتصاد (اکونومیسم) و مصرف‌پرستی و رفاه، به عنوان هدف انسان و فلسفهٔ زندگی در فرهنگ و نظام بورژوایی و بالاخره تکیه مطلق و صرف بر «تکنولوژی و پیشرفت» یعنی تمدن و آرمان نظام‌های معاصر… به بن‌بست رسید و با آن همه امید ایمان و شور اشتیاقی که در انتخاب این رهگذرهای خوش‌آغاز بدانجام داشت و هرکدام را به امید حقیقت و کمال و نجات، با پشت کردن به خدا و از دست نهادن ایمان پیش گرفت و با 

ادامه نوشته

حکایت جذاب پندآموز

حکایت جذاب پندآموز

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان

از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

 ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه

 پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

 مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش

 صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

 پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،

 جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

 پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.

 برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . 

برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم .

 مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد

و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

 در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای

جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

 خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود

پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

جملات زیبا از بزرگان

                          ديل كارنگي

بخاطر بسپاريم كه:

تنها راه تامين خوشبختي اين نيست كه

 متوقع حق شناسي از ديگران باشيم

بلكه خوبيهائي كه به آنها مي كنيم بايد فقط

 بمنظور تامين مسرت باطن خودمان باشد.



سخنان بزرگمهر

اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ . بزرگمهر

 

به بسیار گفتن آبروی خود مبر.بزرگمهر

 

دوستان برای شکار دشمنان چون تیر و کمان اند.بزرگمهر

 

ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد . بزرگمهر

 

آنچه دلخواه همه است جز تن درستی نیست ، که اگر کسی روزی از آن محروم شد آرزویی جز بدست آوردنش ندارد . بزرگمهر

 

فر و شکوه زمانی فزونی می یابد که دانا نزدمان ارجمند باشد ، و کام بدخواه را به زهر بی اعتنایی بیالایم .  بزرگمهر

 

برترین دانش ها یزدان پرستی است .  بزرگمهر

 

دانایان روشندل می دانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر . بزرگمهر

 

دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است . ب بزرگمهر

 

کسی در شمار دانایان است که بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد  ، از نایافته به رنج نباشد ، چون در طلب مرادی با سختی رویا رو شود سست نگردد و دل به ناامیدی نسپارد . بزرگمهر

 


ادامه نوشته

نامه ملک الشعرای بهار به همسرش

این متن نامه ملک الشعرای بهار به سودابه صفدری(بهار) پیش از ادواج است درحالی که هنوز او را ندیده و تنها وصف او را از دوستان شنیده بوده است. 

دوست ابدی من قربانت شوم.
با این که شما را ندیده‌ام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینه‌ی عزیز و  ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نموده‌ام. ولی نمی‌دانم احساسات شما از چه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی  می‌نمایم.
یک جوان ثابت العقیده‌ی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر  و دو برادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خودمان را با سعی و اقدام تدارک نموده و با خوشروئی و آسودگی بخوریم. من از سن هژده سالگی که پدرم وفات کرده است، رئیس و بزرگتر خانواده‌ی خود بوده و فامیل بزرگ خود را با عزت و آبرومندی اداره کرده‌ام و تا امروز که سی و سه سال از عمرم می‌گذرد، رئیس این خانواده بوده و برای خانواده ی خودم جز عزت و سرافرازی و استراحت، چیزی به کار نبسته ام. شهرت و احترام من به قوه‌ی هوش و سعی و اقدام خودم بوده است. ولی چون یک همسر و رفیق دلسوزی که مرا اداره کند، نداشته‌ام با هرچه به دست آورده ام صرف شده است.

ادامه نوشته

نامه جواهر لعل نهرو به دخترش(ایران)


جواهر لعل نهرو در دورانی که زندانی است نامه هایی برای دخترش (ایندیرا) می نویسد که مجموعه ی آن ها کتابی می شود به نام «نگاهی به تاریخ جهان» در این قسمت نامه ایشان در مورد ایران آورده شده است:

اکنون، به ایران، به سرزمینی که گفته می شود روحش به هند آمده و در بنای تاج محل کالبد و جسم متناسبی برای خود یافته است برویم.

هنر ایرانی سنن درخشان و نمایانی دارد. این سنت ها در مدت بیش از ۲۰۰۰ سال بعد از زمان آشوری ها تا کنون ادامه یافته است. در ایران در حکومت ها، در سلسله های پادشاهان و در مذهب تغییراتی روی داده است. سرزمین این کشور زیر تسلط حکمرانان و پادشاهان خودی و بیگانه قرار گرفته، اسلام به آن کشور راه یافته و بسیاری چیزها را منقلب ساخته است و معهذا سنن هنری ایران هم چنان مداومت داشته است.

بدیهی است که هنر ایران در طی قرون تغییر و تکامل هم یافته است. گفته می شود که این مداومت و استقامت هنر ایرانی با خاک و طبیعت و مناظر ایران بستگی دارد.

کورش و داریوش و خشایارشاه اسامی بعضی از این «پادشاهان بزرگ» می باشد. سلسله ی این پادشاهان «هخامنشیان» نامیده می شود. این سلسه مدت ۲۲۰ سال حکومت کردند تا این که اسکندر مقدونی به آسیا آمد و به حکومت آن ها پایان داد.

ظاهرا حکومت ایرانیان پس از دوران ظالمانه ی آشوری ها و بابلی ها، در رفاه و آسایش بسیار بزرگی بوده است. آن ها اربابان و حکمرانان متمدن و با فرهنگی بودند که نسبت به معتقدات دیگران به مدارا رفتار می کردند و اجازه می دادند که مذاهب و تمدن های مختلف رونق و رواج داشته باشد. امپراطوری عظیم ایشان، سازمان منظمی داشت و مخصوصا به ساختن راه های شوسه ی عالی توجه داشتند که قسمت های مختلف کشور را به یک دیگر مربوط و کار ارتباط را آسان می ساخت.

در قرن سوم میلادی یک نوع احیا و رنسانس در ایران صورت گرفت و سلسله ی تازه ای به قدرت رسید. این سلسله ی تازه خاندان ساسانیان بود که یک ناسیونالیسم شدید و متجاوز داشت

ادامه نوشته

ریشه واصالت

                      همیشه خاک گلدونی باش

که وقتی سرش به آسمون رسید

یادش نره ریشه کجاست.


جملات زیبا از بزرگان


گر کسی را نداشتی که به او فکر کنی به اسمان بیندیش زیرا درآن کسی هست که به تو می اندیشد

گذشته دیگر وجود ندارد و آنچه در آینده ی نزدیک است خداست.

انسان کیست جز موجودی نگران،برخاسته از زمین وآرزومند اختران آسمان

همیشه خاک گلدونی باش که وقتی سرش به اسمون رسید یادش نره ریشه کجاست


در آسمان خویش جستجو گر ستاره ای بودیم بی پایان که تحقق بخشیم خواسته هایمان را و یافتیم آنچه را میخواستیم



کسی که بهشت را بر زمین نیافته است

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت

خانه ی خدا نزدیک ماست

و تنها اثاث آن ، عشق است....
تو آسمان همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر...



کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر میکرد، کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پائین آمدن دستها مستجاب میشد، کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود، کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دستان خزان نمی سپرد، کاش مرگ معنای عاطفه را می فهمید...


اسمان برای گرفتن ماه تله نمیگذارد این ازادی ماه است که او را پایبند میکند. (تاگور)

تولدی دیگر/ نیکی کریمی - فروغ فرخزاد


دکلمه: نیکی کریمی
شاعر: فروغ فرخزاد

همهء هستي من آيهء تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاهان شکفتن ها و رستن هاي ابدي آه کشيدم ، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
 
زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مياويزد
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير "
 
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد
ودر اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
 
در اتاقي که به اندازهء يک تنهاييست
دل من
که به اندازهء يک عشقست
به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مينگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه
ء خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازهء يک پنجره ميخوانند
 

آه...
سهم من اينست
سهم من اينست 
 سهم من ،
آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله مترو کست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي ان دادن که به من بگويد :
" دستهايت را
 دوست ميدارم " 

دستهايم را در باغچه ميکارم
سبز خواهم شد ،  ميدانم ، ميدانم ، ميدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
 
گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي ميانديشند که يک شب او را
باد با خود برد
 
کوچه اي هست که قلب من آن را
از محل کودکيم دزديده ست 

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري  آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد

و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .
 

داستان کوتاه ازدواج شاهزاده

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.


دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.

خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد.

و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد .

او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده …

اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید .

پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.

اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد .

و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد…

وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند

تا من همسرم را از میان آنان برگزینم .

همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت

من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است

که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم …

من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند.

هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود.

دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت…

دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …!

اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است...

روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد …

اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد

و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد .

به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود ….

که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند …

یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن

یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز…

اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد.

تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند …

شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد …

سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد …

پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده …

همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند…

که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود …

در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !

و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود …!

پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .

ضربه ساتور ، پایانی بر زندگی ماهی فروش هفتکلی / جشنی که تبدیل به عزا شد!

هفتکل نیوز : روزی به مغازه دوستم رفتم و صحبت از یک حادثه برایم کرد در آنروز روبه من کرد و گفت: پیرمردی که با پسرش روبروی مغازه من ماهی می فروختن یادت می آید؟ خیلی فکر کردم ولی چهره آنها را به خاطر نیاوردم. بعد دوستم شروع به تعریف کرد و ادامه داد…

از آن روز  بیش ازیک سال میگذشت  صبح یک روز تابستانی  که به قصد خرید ماهی از خانه بیرون زدم ساعت  نزدیک ۸صبح بود که درکناریک وانت ماهی فروش توقف کردم پیرمردوجوانی که بساط ماهی پهن کرده بودند را آنجادیدم پس از سلام و صبح بخیر قیمت ماهی ها را پرسیدم که پیرمرد با لهجه ی غلیظ عربی قیمت ها را به ریال برایم اعلام میکرد که در این بین جوان نزدیکتر شد و قیمت ها را به تومان برایم اصلاح می کرد.

با دیدن پیرمرد و جوان در کنارهم بیکباره اتفاقی که سال گذشته دوستم برایم تعریف کرده بود به ذهنم رسیدکمی جلوتررفتم وباصدای آرام تری ازپیرمردپرسیدم :عمو پیرمرد و پسری که اهل اهواز بودند و مدتی در هفتکل ماهی می فروختن میشناسی ؟

که جواب داد آن کسی که سراغش را میگیری خودم هستم ولی پسرم دیگر همراهم نیست من که از گذشته اتفاقات زندگی پیرمرد با اطلاع بودم از شنیدن این سخن که انتظارش را نداشتم  کمی جا خوردم و پیرمرد که دل پر خونی داشت آهی کشید و شروع به صحبت کرد. سال گذشته عروسی دخترم بود که در آن جشن چند نفر که مشروبات الکلی مصرف کرده بودند و حالت طبیعی نداشتند  با تفنگ کلاشینکف شروع  به تیراندازی هوایی بشکل رگبار می کردند. پسرم که دوست نداشت در عروسی خواهرش مشکلی پیش بیاید، نزد آن چهار جوان رفت و با لحنی آرام به آنها گفت: اینطور که شما بصورت رگبار و بی محابا تیراندازی میکنید خیلی زود نیروی انتظامی نوع تفنگ شما که غیرمجاز می باشد را تشخیص میدهد و اگر سربرسد  جشن عروسی را تعطیل میکند، خواهشاً این کار ادامه ندهید.

ادامه نوشته

داستان کوتاه مرد بی جان

 داستان کوتاه مرد بی جان

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،

ادامه نوشته

داستان کوتاه بسیار زیبا

داستان کوتاه بسیار زیبا  - خواندنش خالی از لطف نیست . برگرفته از وبلاگ مطالب خواندنی

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …

بابا نان ندارد

بابا نان ندارد

چشمان درشت تخته سیاه بدون پلک زدن ،من وهمشاگردی هایم رازیرنظرداشت.

معلم قصه گو،برقانون سیاه تخته نوشت:

بابانان داد،بابا نان دارد،ان مردامد،ان مردزیرباران امد.

کسی ازپشت نیمکت خاطرات نسل سوخته براشفت وگفت:

اقااجازه!چرادروغ می گویید؟

…معلم اواری از یخ بر وجودش قندیل شد و با کمی مکث،گفت:دروغ چرا؟

همکلاسی گفت :پدرم نان نداد،پدرم نان ندارد،پدرم رفت ،هرگزنیامد.

پدرم زیرباران رفت ودیگرنیامد.

سکوتی خشن برشهرک سردکلاس فائق شد.

معلم، تن لخت تخته را ازدروغ پاک کردوبازغالی که درجیبش داشت نوشت:

بابانان نداد،بابانیامد،بابازیرباران رفت وهرگزنیامد!

دختر غمگین

فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛

روبه روي يک آب نماي سنگي . پيرمرد از دختر پرسيد :

 - غمگيني؟

 - نه .

 - مطمئني ؟

 - نه .

 - چرا گريه مي کني ؟

 - دوستام منو دوست ندارن .

 - چرا ؟

 - چون قشنگ نيستم .

 - قبلا اينو به تو گفتن ؟

 - نه .

 - ولي تو قشنگ ترين

 دختري هستي که من تا

 حالا ديدم .

 - راست مي گي ؟

 - از ته قلبم آره

 دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.

 چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛

عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

جای خالی

   روزی میرسد که در خیال خود

   جای خالی ام را حس کنی

   در دلت با بغض بگویی :

   " کاش اينجآ بود "

   اما مَـن دیگر

  .

  .

  .

  به خوابت هم نمی آیم

 

 

 

  

روزهای برفی

روزهاي برفي طولاني ترند ، براي کودکي که از سوراخ کفشش به

زمستان مي نگرد !

شعر تنهایی

شعر تنهایی

سکوت کوچه‌های تارِ جانم، گریه می‌خواهد

تمام بندبندِ استخوانم، گریه می‌خواهد

ببار ای ابر باران‌زا! میان شعرهای من

که بغض آشنای آسمانم، گریه می‌خواهد

بهاری کن مرا جانا! که من پابند پاییزم

و آهنگ غزلهای جوانم، گریه می‌خواهد

نمی‌خواهم دگر آیینه را؛ چشمان من مُردند

که در متنش نگاه ناتوانم، گریه می‌خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتّی گریه‌های بی‌امانم، گریه می‌خواهد


داستان کوتاه مجسمه و سنگ مرمر

 توی یه موزه معروف سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن .
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه !
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود ؛ با مجسمه شروع به حرف زدن کرد و گفت :
" این ؛ منصفانه نیست !
چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن ؟!
مگه یادت نیست ؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم , مگه نه ؟
این عادلانه نیست !
من خیلی شاکیم ! "
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت :
" یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ "
سنگ پاسخ داد :
" آره ؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند . "
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده .
آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم . "
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که :
" ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه .
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛ گنجی هست .
پس بهش گفتم :
" هرچی میخوای ضربه بزن ؛ بتراش و صیقل بده ! "
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم .
و هر چی بیشتر می شدن ؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم !
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن
آره عزیز دلم ! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .
و ... یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم .
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم : خوش اومدی و از خودمون بپرسیم :
" این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده ؟ "

۷ راه برای مبارزه با افسردگی

افسردگی در همه سنین به چشم می خورد. این اختلال در دوران سالمندی نیز بسیار شایع است. تقریباً یک چهارم افراد ۶۵سال و بالاتر از افسردگی رنج می برند. بیش از نیمی از پزشکان مربوط به بیماری سالمندان درگیر شکایات...

افسردگی در همه سنین به چشم می خورد. این اختلال در دوران سالمندی نیز بسیار شایع است. تقریباً یک چهارم افراد ۶۵سال و بالاتر از افسردگی رنج می برند. بیش از نیمی از پزشکان مربوط به بیماری سالمندان درگیر شکایات آنان درباره خلق افسرده شان هستند و از این رو افسردگی یکی از مهمترین دلایل کاهش کیفیت زندگی سالمندان است.

بدین ترتیب متخصصان امور روانشناسی به دنبال راهکارهایی برای بالابردن سطح کیفیت زندگی سالمندان و کاهش افسردگی آنان هستند. آنان ۷ راهکار را برای مقابله با افسردگی سالمندان برشمرده اند:

● تشخیص افسردگی در سالمندان

شناسایی و رفتار با افسردگی در سالمندان بسیار پیچیده تر از آن است که افراد در جوانی به خاطر سایر بیماری ها درگیر می شوند. سالمندان معمولاً به خاطر شرایط فیزیکی و موقعیت های اجتماعی گرفتار بحران افسردگی می شوند، بنابراین باید دلیل اصلی افسردگی آنان را شناخت که آیا او به خاطر تشدید برخی بیماری ها مثل پارکینسون یا آلزایمر افسرده شده است یا افسردگی او براساس شرایط زیستی و اجتماعی است.

ادامه نوشته

ساده ترین راه های درمان و کاهش افسردگی

نویسنده: موسی مباشری

در این مقاله به شیوه ها و راهکارهای کاملا پیش پا افتاده اشاره خواهد شد که به شما در کاهش و یا ازبین بردن کامل افسردگی کمک خواهد کرد   ..

در همین ابتدا باید به عرضتان برسانم اگر خدای نکرده تنبل هستید به هیچ عنوان این مقاله را نخوانید .. نمیشود هم تنبل بود و هم انتظار درمان افسردگی داشت .. اگر واقعا مایل هستید از دست افسردگی خلاص شوید به خودتان تکانی بدهید و تعدادی از تکنیک های این مقاله را به کار ببندید

1-در ابتدا به دنبال منبع افسردگی بگردید .. اغلب افسردگی ها از منبع خاصی سرچشمه میگیرند .

اگر به درستی بدانید منبع افسردگیتان از کجا است به راحتی انرا درمان خواهید نمود . اولین گام و روش پیشنهادی در اینجا . نوشتن است .. بله نوشتن هر چیزی که فکر میکنید . از خاطرات گرفته تا شعر و هر چیزی که فکر میکنید . حتی میتوانید بعد از نوشتن مطالبتان را دور بیندازید و از بین ببرید . مهم نوشتن است   ..

ادامه نوشته

مهارت های مقابله با افسردگی

مهارت های مقابله با افسردگی

افسردگی

علل افسردگی

موارد متعدد و بیشماری به عنوان علل یا عوامل به وجودآورنده ی افسردگی(که برخی شاید عوارض آن نیز محسوب شوند) مطرح شده اند که در این جا به برخی از مهم ترین آن ها اشاره ی مختصر می شود.

- اتفاقات ناگوار و استرس های در هم شکننده ،مثل از دست دادن دارایی در اثر سیل، زلزله و شرایط بحران

- از دست دادن افراد مورد علاقه

- خاطرات ناراحت  کننده ی دوران کودکی و نوجوانی مثل مورد سوء استفاده واقع شدن، یا تعاملات غلط کودک و والدین

- جدایی از خانواده که از آن به عنوان غم غربت تعبیر می شود و در صورت عدم مداخله می تواند به افسردگی منجر شود.

- طرد شدن از طرف  اجتماع

- ترس از شکست

- ضعف جسمانی و خود پنداری ضعیف در مورد بدن، لهجه، پوشش و …

- افکار آرمانی یا کمال گرایی مفرط

- نگرانی بیش از حد در مورد  آینده

- سوء مصرف الکل ، مواد مخدر یا داروها

- شکست شغلی و ورشکستی

- مورد تمسخر قرار گرفتن یا تفکر خود انتقادی

- وراثت، وجود والدین بیمار، افسرده یا مبتلا به اختلالات روانی دیگر

- تحریف های شناختی و دیدگاه منفی مثل تفکر همه یا هیچ، تعمیم دادن غلط و …

- درماندگی آموخته شده و بروز این تفکر که هر گونه تلاش برای حل مسائل، به شکست یا بن بست منتهی می شود.

ادامه نوشته

آینده روشن

بارالها...
از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم
نكند فرق به حالم
چه براني،چه بخواني
... چه به اوجم برساني
چه به خاكم بكشاني
... نه من آنم كه برنجم
نه تو آني كه براني..

بهترین بخش زندگی




زندگی چیست ؟





 زندگی چیست ؟

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
حق و باطل
اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست

روزی یکی از سربازهایی که نگهبان سلول من بود, سوال کرد تو را برای چی گرفته اند؟

اسلحه داشتی؟ جواب دادم : بله. پرسید چندتا داشتی؟ جواب دادم : دو سه تا. پرسید مارکش چه بود؟ گفتم : خودکار دکتر علی شریعتی

سالها اينچنين گذشت و هر چه مينوشيدم تشنه تر ميشدم و هرچه ميخوردم گرسنه تر و هرچه ميگفتم ساكت تر و هرچه ميشنيدم بي جوابتر و هرچه مشهورتر گمنام تر و هرچه شلوغتر تنهاتر و هرچه غنيتر محتاج تر و هرچه آشنا تر بيگانه تر... تا... يقين كردم اينجا جاي من نيست





ادامه نوشته

زندگی آن چیزی است که خود تصور میکنید

زندگی آن چیزی است که خود تصور میکنید

در بیمارستانی دو بیمار ٬ در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود ٬ بنشیند . ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها در مورد همسر ٬ خانواده و دوران سربازی شان صحبت میکردند و هر روز بعدازظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقی اش توصیف میکرد . پنچره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت ٬ مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های تفریحی در آب سرگرم بودند . درختان کهن و آشیانه پردندگان به شاخسارهای آن تصویر زیبایی را بوجود آورده بود . همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ٬ هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد و لبخندی بر لبانش می نشست نشان از احساس لطیفی بود که با تصور کردن این مناظر در دل او بوجود آمده بود .

هفته ها سپری میشد و دو بیمار با این مناظر زندگی میکردند . یک روز مرد کنار پنجره مرد و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا بتواند آن مناظر زیبا را با چشمان خودش و به یاد دوستش ببیند . همین که نگاه کرد ٬ باورش نمی شد . چیزی که می دید غیر قابل قبول بود . یک دیوار بلند ٬ فقط یک دیوار بلند ! همین . مرد حیرتناک به پرستار گفت که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرد ٬ پس چی شده ؟ پرستار به سادگی گفت ولی آن مرد کاملا نابینا بود !